تبليغاتX
گل بارون زده

هدیه...

من از نهايت شب حرف مي زنم

من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف مي زنم

 

اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم

"فروغ فرخزاد"


 

نوشته شده توسط رضوان دهقان در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت


خبر!!خبر!!

سلام.این وبلاگیه که من و دوستم به تازگی درستش کردیم و دوست دارم از نظرات شما در موردش بهره مند بشم.با حضورتون خوش حالمون کنید.

http://science-news.blogfa.com

اگه کلیک کردید و باز نشد می تونید از طریق پیوند های وبلاگم هم برید.

ممنون.و خدا نگهدار...


 

نوشته شده توسط رضوان دهقان در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 11:48 موضوع | لینک ثابت


آن هنگام که رفتی...

آن هنگام كه سرماي نگاهت در نهانخانه ي ديدگانم خيمه زد.

آن هنگام كه نگاه مشتاقت ديگري را ستود.

آن هنگام...

با اشكهاي سوزان...

 با قلبي گداخته از عشقي نا فرجام...

 رفتنت را نظاره كردم.

 و جاي خالي تو  را براي هميشه در قلبم نگاه داشتم.

لحظه ي سرد وداع،

سكون و سكوت.

اشكهايم كه بي مهابا مي ريخت.

تو رفتي...

روزهاي با تو بودن...

از جلوي چشمانم  مي گريخت،

تورفتي...

و تنها ...

داغ نبودنت براي هميشه بر دل زخم خورده ام نشست.

و  دگر بار ...

 به دون بودن زمين و زمان ايمان آوردم.


 

نوشته شده توسط رضوان دهقان در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت


اشک و لبخند...

شاید اولین کسی که فهمید اب.اتش را خاموش میکند"اولین کسی بود که اتش گرفت!

اما اولین انسانی که خندیدن راتجربه کرد که بود؟

آیا او همان کسی بود که گریستن را پشت سر گذاشته بود...؟

کسی که به معنی حقیقی خنده و گریه رسیده است از شادی دیگران شاد" واز غم آنان غمگین است

و همواره سعی میکند آبی بر آتش دل دیگران بریزد...


 

نوشته شده توسط رضوان دهقان در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت


السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

عطر گل سرخ مصطفي مي آيد

 

                                           از عرش  صلا   به جان ما مي آيد

 

از وسعت آسمان  مهتابي  دل

 

                                       فرياد   رضا    رضا    رضا  مي آيد

 

 

                             صلي الله عليك يا علي بن موسي الرضا

عید همه تون مبارک!


 

نوشته شده توسط رضوان دهقان در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت


نسیم...

به نام او...

 

وقتی که نسیمی

مرا آشفته سازد

نزدیک یک غروب

در آستانه ی سرخی  آسمان

رها خواهم کرد ، تمام شقایق های روییده بر دشت های نزدیک را

و قدم هایم را فراتر خواهم نهاد

به سوی تو  خواهم آمد

با میلی مضاعف

و دست هایی سرشار از شور رسیدن

خواهم خندید

به تمام اقاقی های تازه گل داده ی آن روز

و سار های لانه کرده بر تمام درختان آن نزدیکی

و تمام خرداد هایی که بی من خواهند بود

و تمام تیر ها که مرا به یاد کسی خواهند آورد.

دورتر خواهم شد

دورتر از هر دریای بی انتهای آن هنگام

بالاتر خواهم رفت

از هر چه پرستو که در آسمان باشد

و در آخرین نگاه

به لبخندی که چهره ای را زیبا تر کرده است

خشنود خواهم بود

و هرگز نخواهم گفت

این اوج بی میلی ام را :

خداحافظ .

و در آن غروب

می شود به آسانی فهمید

که من  رفته ام

بی هیچ خداحافظی

... .


 

نوشته شده توسط رضوان دهقان در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت


به نام خدای باران...

در ظلمت این اتاقک خاموش در انتظار بارانم.هوا سرد و تیره و تار است.

در دامن سکوتی غم افزا ناگهان صدای برخورد قطرات باران به شیروانی کلبه ی کوچکم همچو آهنگی گوشم را نوازش می دهد .

در را باز می کنم و دوان دوان به سمت جویبار خنک روان می شوم.سر به سوی آسمان بلند می کنم. قطرات باران گونه هایم را نوازش می دهد و اشک شوق من با اشک آسمان بر گونه هایم روان است .

درخت و گل و سبزه همه شادمان و مسرور...

کفشدوزکی تلاش می کند خود را به روی گلبرگ های گل برساند.

قطرات باران به روی برگ های خشک پاییزی می ریزد ... صدای خش خش آن ها را دوست دارم ...

باران چون فرشته ای گل ها را نوازش می کند ، گل نیز در جواب تبسمی بر لب می نشاند .

رطوبت و شادابی در همه جا دیده می شود.

نوارهای شفاف آب در جویبار روان می شوند و صدا ی شرشر آن با صدای ریزش قطرات باران هماهنگ ...

هم نوازی گنجشک ها ... این نوا هم شنیدنی است .

اما باران مهر و رحت خدا که بر دل ها می بارد ، دل ها را پر ز رحمت می کند و گناه را ریشه کن می سازد .

امید که باران رحمت الهی بر قلوب گنه کار ما نیز ببارد و قدری از رطوبت آن بهره مند گردیم.

 

                                 دست نوشته ای از خودم _ زمستان 1387

 


 

نوشته شده توسط رضوان دهقان در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت


باران نباش...

باران نباش که با التماس به پنجره بکوبی تا نگاهت کنند


                         ابر باش که با التماس نگاهت کنند تا ببـــــــــــــــــــــاری


 

نوشته شده توسط رضوان دهقان در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 16:1 موضوع | لینک ثابت


زمان...

متفکری به نام موریس مترلینگ می گوید : بعد چهارم هستی زمان است.

 معنای این جمله آن است که سه بعد مکانی ماده وقتی معنا پیدا می کند که زمان بر این ابعاد حاکمیت

 داشته باشد . موجودیت ماده با زمان عجین است یعنی آن گاه که خداوند ماده را خلق نمود زمان را نیز

 همراه با آن آفرید ، پس همراه با تغییر زمان مواد نیز در حال تغییر و تحول هستند .

 جسم انسان نیز موجودی مادی است پس زمان بر انسان نیز اشراف دارد یعنی انسان هر لحظه در

 حال تغییر است.

  بنابراین انسان چه بخواهد و چه نخواهد زمان گذر می کند و لحظات یکی پس از دیگری می گذرند .

 نتیجتا" اگر انسان بخواهد به سوی کمال و تعالی رشد یابد باید از زمانی که گذر آن در اختیار او نیست

 نهایت استفاده را ببرد.

 از لحظه ی تولد تا هنگام مرگ لحظات یکی پس از دیگری می گذرند و انسان غافل به هنگام مرگ

 تاسف زمان های از دست رفته را می خورد.

  با خود می اندیشد که عاقبت این همه خوردن و آشامیدن و خوابیدن چه بوده است؟ گمان می کند

 که تمام این اوقات ثانیه ای بیش نبوده.

  و ای کاش قدر لحظات از دست رفته را می دانست . شاید گذر زمان را بیش تر احساس می نمود و

 زندگی دنیوی را در جهت  رشد و ارتقاء خود به کار می گرفت.

 در نقطه ی مقابل انسان عاقبت اندیش فرصت های پیش آمده را غنیمت می شمرد و از جسم مادی

 خود برای ارتقاء روح خویشتن خویش بهره می گیرد.

 

متنی که خواندید دست نوشته ای از خودم بود که آن را به تمام عاشقان ادب و ادبیات پارسی تقدیم می کنم.


 

نوشته شده توسط رضوان دهقان در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت


دلم به گرمی زمین است...

انگار جای خون،ماگمای مذاب توی رگ هایم می چرخد!

انگار کسی دارد داغ ترین لحظات مرداد را روی گونه هایم،هــا می کند!

انگار دستی تکه ای از خورشید را برداشته و به قلب من پیوند زده و هر لحظه موج یک انفجار خورشیدی تمام روح ام را به آتش می کشد!

چه کنم با این آتش نا به هنگام!چه کنم با خاکستر لحظه هام؟

بیشتر از این عطش را به اشک تبخیر نمی توانم!


 

نوشته شده توسط رضوان دهقان در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 17:14 موضوع | لینک ثابت